تبليغاتX
65-63
 

شاید،

 روزی در زندگی ام باشد که از همه چیز بگذرم بروم تو کوههای شمرون گور و گم شوم و سالیان سال آنجا به خوشی و خرمی با خودم زندگی کنم بی آنکه خرسی یا گرگی مرا بدرد یا ماری باشد تا زهرش را در جانم تزریق نماید یا عقابی فکر کند که من گوسفندم-که البته تا حدودی هم هستم!- و بیاید و مرا بلند کند و بال بزند تا به جوجه های ایکبیری اش در آن آشیانه ی فکسنی که بیشتر به لانه ی یک لاشخور میماند تا عقاب، لقمه ای گوسفند داده باشد،حتی هیچ آدمی نبینم و حتی آنجا از چشمه مشمه و یا رود و پود خبری نباشد تا خودم را هم نبینم و حتی چون دختر نیستم یک آینه ی کوچک هم نداشته باشم تا ببینم ریخت زشتم چه قدر زشت تر شده،شاید هم آن روز هیچ گاه نیاید.

کسی چه میداند؟

 

ps:چرا فکر کردی یک چنین مطلب گویایی پی اس یا هر چیز دیگری لازم دارد...که آمدی پی اس بخوانی؟اما یک بی لاخ تحویل گرفتی؟...هان؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 16:57  توسط 63  | 

 

دارم فکر می کنم می بینم که ای کاش چیزای مهم تر از پول هم تو زندگی آدما وجود داشت !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 0:10  توسط 65  | 

 

یک بار آرزو کردم

یک بار داداشش

و یک بار باباش

دخلمو آوردن

همون کاری که با آرزو کردم،باهام کردن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 10:51  توسط 63  | 

 

از بس به آرزوهام نرسیدم خشک شدن از بین رفتن

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:36  توسط 65  | 

 

-کسری !اینقدر زر نزن!

-چشم!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:10  توسط 63  | 

 

هی همه روز به روز بیشتر شباهت پیدا می کنند به آدمهای سیاسی ! هی بیشتر دغل کاری در می آورند هی بیشتر هار می شوند هی آدم نمی داند خوب هستند یا گربه صفت ! مثل اینکه قول ساختن پلی را می دهند، حتا زمانی که رودخانه يی وجود ندارد !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 20:56  توسط 65  | 

 

اگر مردنی در کار نبود

لاشخورها یا باید شکار کردن را یاد میگرفتند

یا کاندید شدن برای مجلس!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط 63  | 

 

تمام آرزوهای منی

کاش یکی از آرزوهای تو بودم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط 65  | 

 

از دختره پرسیدم میخوای چیکاره شی؟

گفت خوشگله ینی نمیبینی؟

یه هنرپیشه مروف میشم رو پرده ی نقره ای!

و البته این وسط یه جاییم واس تو هس!

تو میتونی ماشینمو برونی...آره منم ستاره میشم

تو میتونی ماشینمو برونی...و شاید دوستتم داشته باشم!

 

*ترانه ی بیتل ها ترجمه از شخص شخیص بنده

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 9:32  توسط 63  | 

 

طعم روزهای خوبم را مزه مزه می کنم

فکر می کنم که چرا تو اینهمه فکر برایم گذاشته ای ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 14:1  توسط 65  | 

 

جای من اینجا نبود،این را من گفتم

معلم  اما گفت

جای من اینجا نبود،

پیش روی بیست جفت چشم

زبان های دراز و تیکه های آبدار پر خشم

فحش زیر-لبی،قرص زیر زبان

به خودم میگفتم:

دل او پر تر است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:5  توسط 63  | 

 


من برای او دعا می کنم برای تو دعا می کنم برای خودم دعا می کنم
در حالی که نگران هستم به رفتن با قهرمان و دوستان به سرزمین عجایب فکر می کنم
در حالی که دعا می کنم به دستبند های رنگ رنگی فکر می کنم به خنده هایمان به شب بیدار ماندن هایمان درد دل هایمان به پرکاری 206 به آرزوهایمان به دلهره هایمان به دوست داشتنمان به سادگی مان به ......
من حالا فقط یک پاک کن می خواهم  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:39  توسط 65  | 

 

این بال که تو چیدی

مرا به آشیانت رسانده بود،ای صنم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:18  توسط 63  | 

 

تنها هم صحبت قله ابر بود !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:28  توسط 65  | 

 

چرا فکر میکنند من به جبهه مبروم و برایشان میجنگم؟مگر برای من چه کار کردند؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط 63  | 

 

انتظار بارانی را می کشم که چشم بر هم زنم باریده است

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:17  توسط 65  | 

 

در تمام طول راه، چشمانم به عرض راه بود!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:17  توسط 63  | 

 

دنیای من
خالی نیست سیمونه
دنیای من
زیر تک تک این ...شعرها

پر از حرف است
این رو بفهم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط 65  | 

 

من نمیخواهم به بهشت بروم

پیش قدیسها و پیامبران

آخر اگر با یکیشان روبه رو شوم باید راجع به چه حرف بزنیم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 22:23  توسط 63  | 

 

عزیزم شدی عین اون زنبور عسلی که هی روی گلهای قالی می شینه و بلند میشه  آخرشم دست خالی به کندوش بر می گرده !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 17:36  توسط 65  | 

 

  بیست و سه سال زندگی کردی...

تا اینجاش که یه جور بود

چرا فکر میکنی باقیش یه جور دیگه است؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 23:56  توسط 63  | 

 

دورت بگردم چيست ؟! دورت بگردم دايره اي فرضي است که تا اطلاع ثانوي از فرد مورد نظر حمايت ميکند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 23:8  توسط 65  | 

 

-یه مرغ دارم روزی ۶۳ تا تخم میزاره!

-اوه!کیونش پاره نمیشه؟

       

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 9:26  توسط 63  | 

 

دوست دارم اینهمه دوست داشتنت را

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 21:59  توسط 65  | 

 

من به آن بدی ها که میگویند نیستم

البته تو هم به آن خوبی ها که میگویند و میشنویم

 نیستی!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 22:9  توسط 63 

 

مرد که گریه نمی کنه !
مرد گریه می ندازه !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 22:0  توسط 65  | 

 

اگر انسان های اولیه میمون تر از حالای ما بوده باشند

پس حوا هم به آدم جای سیب... یک موز DOLE داده است.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 8:19  توسط 63  | 

 

دروغ بگویید پیش از آنکه دیر شود

و

باور کنید حتی اگر دیر شده بود ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:50  توسط 65  | 

 

این حکومت خیلی از بلاها بر سر ما آورد.

خیلی از بلاها هم بر ته ما آورد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 11:23  توسط 63  | 

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند.
هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند.
پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم
به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به
پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم
كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و
مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش
گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ
فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به
صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى
اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم.. بعد سيب زمينى ها را داخل
آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك
شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى
برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه
هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را
همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

ماريون دولن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:1  توسط 65  |